سلام.
ببخشید ازاینکه دیر به روز شدم. گاهی برای اینکه از جامعه ی حقیقی با تمام تنزل ش فرار کنیم به چله نشینی در مجاز رو میاریم و خودمان را در دیگران جستجو می کنیم تا شاید از مجاز دیگران به حقیقت خودمان برسیم اما آخرش می بینیم که چه خواستیم و چه شد؟! .
یک غزل قدیمی گذاشتم به یاد روزهای دور و دوست های نزدیک.
یاحق.
دختر ناشناس تهرانی لحظه ای خیره شد به چشمانم
در غروب غریب چشمانش چندثانیه کرد مهمانم
*
چشمهایم هنوزخیره به او عرقی سرد روی پیشانی م
آه... دانستم ازهمان اول ساعتی هم اسیر ایشانم
گفت: آقا حواستان اینجا ست گفتم آری بگو حواسم هست
گفت: انگارمی شناسمتان اسمتان را ولی نمی دانم
باغ خنده شکفت روی لبش- چشمهایم هنوز تسخیرند-
گفت: یعنی نمی شناسیدم ؟من همان دخترم-فروزانم-
وای... حالا شناختم اورا یاد عید دوسال پیش بخیر
:دفتر شعرهات پیشم هست شعرهارا همیشه می خوانم
گفت فردا قرارمان تجریش نه شب روبروی قنادی
سعی کن زودتر بیایی من ساعتی ایستاده می مانم
**
دست در دستهای خسته ی باد راه می رفت بامن وگهگاه
بانگاه خودش غزل می گفت در غروب غریب چشمانم
تابستان- 80
نوشته شده توسط میثم حبیبی در | لینک ثابت
سلام.
پیشاپیش شهادت بانوی دو عالم را به همه ی انسانها ی آزاده تعزیت عرض می کنم .
راستی ۱۶ اردیبهشت سالروز درگذشت حسین منزوی ست.
امسال اگر عمری باقی بود برای گرفتن چند کتاب عزیز به نمایشگاه میام . اگر کتابی سراغ دارید که ارزش خواندن داره بهم معرفی کنید سپاسگزارم. امیدوارم دوستانی را که به دیدارشان دل خوش کرده ام بتوانم ببینم. شش رباعی گذاشتم ۵ تای اول برای عشق و آخری برای حسین منزوی سروده شده.
یا علی.
(۱)
بااینکه هزار دردسر دارد عشق -
با یک سودا هزار سر دارد عشق-
باد هوسی کلاهمان را ببرد
دست از سر ما اگر که بردارد عشق
(۲)
دیوار شده ست یکسره زیسته است
بی کوچه و سهم خاطره زیسته است
به نابینایی خودش خو کرده
سقفی که بدون پنجره زیسته است
(۳)
یک عمر تن تورا عبادت کرده
در راه لبت قصد شهادت کرده
بی حس نوازش کردن می میرد
این دست به گیسوی تو عادت کرده
(۴)
عمر است که با اشاره ای می گذرد
بی تکرار دوباره ای می گذرد
مردی به هوای لذتی می ماند
مردی به امید چاره ای می گذرد.
(۵)
مردی ست گوَن اسیر طوفان نشده
از خواب کویر هم هراسان نشده
با درویشی عمر به سر برده ولی
محتاج به دست های باران نشده
(۶)
به :حسین منزوی
اینها همه درلباس غم می میرند
در حسرت یک سپیده دم می میرند
با رفتن ات ای بزرگ باور کردم -
انسانهای بزرگ هم می میرند. ۱۷ اردیبهشت ۸۳
نوشته شده توسط میثم حبیبی در | لینک ثابت
از دوستانی که رباعی خواسته بودند پوزش می طلبم.سعی می کنم پست بعدی رو به رباعی اختصاص بدم. من هنوز هم به اصالت غزل معتقدم و معتقدم هر کاری با قالب غزل نمی تواند غزل باشد واز نوآوریهای به جا در غزل استقبال کرده ومی کنم . غزل زیرپاییز سال 86 سروده شده وقبلا" چندجا چاپ هم شده وعده ای از دوستان ممکنه خوانده یا شنیده باشند اما درهیچ جشنواره ای شرکت نکرده (خودش نخواسته!!).
در پناه حق باشید
بدم نیامده باتوکمی قدم بزنم
وازلطافت لبخندوبوسه دم بزنم
بدم نیامده یک چندبا توبنشینم
ورسم وقاعده رابازهم بهم بزنم
بدم نیامده با توکمی نفس بکشم
تو دم به من بدهی درتوبازدم بزنم
به سمت سفره ی رنگین چشمهات پری!
کبوتری بشوم تا پری به هم بزنم
***
توهی نگوکه نمی خواهی ام اجازه بده-
که سرنوشت خودم را خودم رقم بزنم
-که صادقانه ترینِ دروغهایم را
ازابتدای همین داستان قلم بزنم
-که درنگاه توسیگاردیگری بکشم
وبعد، آهسته تا عدم قدم بزنم...
نوشته شده توسط میثم حبیبی در | لینک ثابت

تفاوت يك متن هنري با يك متن ساده و يا معيار در بكارگيري ابزاريست به نام زبان . موسيقي نيز همواره بر بوم زبان رنگي متفاوت را نقش مي كند . بخصوص اگر موسيقي از برجسته سازيهاي آوايي بهره مند باشد.
منشاء حضور موسيقي در شعر سپيد ( به دليل نداشتن وزن ) مي تواند كلمات ، تكواژها،واج ها و يا رابطه معنايي بين آنها باشد كه گاه اين رابطه به گونه اي اعجاب انگيز ريتم متناسب با محتوا و به تعبير دكتر شفيعي كدكني « موسيقي معنوي » را در متن ايجاد مي كند. بي شك حضور اين نوع موسيقي در آغاز شعر تاثير بسزايي بر نوع نگاه خواننده به شعر و انتظار او از شعر ميگذارد. مثلاً چنين آغازي :
« مرا تو بی سببی نيستی براستي ... »
تنها يك هجا نياز دارد تا يك بحر كامل عروضي ( بحر مجتث مثمن مخبون اصلم مسبغ ) را شكل دهد اما شاعر آن را اضافه نكرده است ، شايد به دو دليل يكي اينكه نيازي از نظر معنايي وجود نداشته و اين عبارت خود به تمامي تمام گوياست و ديگر اينكه تئوري شاملويي را نيز نقض نمي كند يعني قدم به حوزه كلاسيك نمي گذارد.
حال آغازي مانند زير :
ادامه مطلب را كليك كنيد ...
نوشته شده توسط میثم حبیبی در | لینک ثابت
سلام دوستان.
بعد از این که با دیدگاه متحجرانه وبلاگ نوشتن رو بر خودم تحریم می دانستم حالا که تحریم ها داره زیاد میشه دیدم بهتره ازاین نظرخودمو تحلیل! کنم . البته حال وهوای غربت هم بی تاثیر نبوده .هرکه از تلخی طعم غربت حاشا کنه "عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش". حالا بعد از سالها خودتحریمی وخودسانسوری ! شروع کردم به روز به روز به روز شدن!!به قول خودمان "اول پیاله و بدمستی" . غزل های جدید کم سن وسال تو راهن ذهنم آبستن یه غزل دیگه هم هست به اضافه ی چند نقد که یه تعداد ازشون چاپ شده وتعدادی نه. اما فعلا یه غزل ۶ساله گذاشتم امیدوارم بپسندید.
همينكه خيره شد آيينه ي زمانش ريخت
و درد،گردِ سياهي بر آسمانش ريخت
اشاره كردكه باران برآن كوير نشست
و دسته دسته تمامِ ستارگانش ريخت
توراكه ديد، به خودآمدو شروع كه كرد
چكيد از آنچه نبايد و برلبانش ريخت
مگر چه ديد كه چشمانش آسماني شد؟!
مگرچه گفت كه هِي قند ازدهانش ريخت؟!
به جاي دلهايي كه به گيسويش بستند
هزار سوخته از لايِ گيسوانش ريخت
***
دوباره برگشتم تا ببينمش اما
همينكه خيره شدم خون ازآسمانش ريخت
14 بـهمن- 1382
نوشته شده توسط میثم حبیبی در | لینک ثابت
سلام . این وبلاگ رو با اصرار بعضی دوستان شروع به نوشتن کردم. فعلا یک غزل قدیمی میزارم امیدوارم بپسندید.
کدام آینه تصویر کرد نامت را ؟
و یا کدام غزل گرمی سلامت را؟
کدام دست تغزل توراسرود مگر ؟
که تابگیرد ازاین قصه انتقامت را
...وچشمهای تو بارانی ازکدام غروب؟
که می زنند به آیینه التیامت را
به هربهانه شکاری لذیذ خواهم شد
اگر بگستری امروز نیز دامت را
*
ومن که بی توندارم زبان حرف زدن
چگونه غرق شوم جذبه ی کلامت را
و یا چگونه ازاین چشمها عبور کنم؟
چگونه داشته باشم من این شهامت را ؟
نوشته شده توسط میثم حبیبی در | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

میثم حبیبی
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندها
:: آرمان ميرزايي ::
:: رصاحساس ::
:: سایت رسمی فروغ فرخزاد ::
:: اصغرعظیمی مهر ::
:: سعیدبیابانکی ::
:: عبدالجبار کاکایی ::
:: محمدعلی بهمنی ::
:: سیدحاتم نیک یار ::
:: سیدجعفرعزیزی ::
:: الهام وفامهر ::
:: مریم بهروزی ::
:: الهام حیدری ::
:: حسین میدری ::
:: ترانه بختیاری ::
:: یوسف شیردژم ::
:: سعیده اصلاحی ::
:: آزاده مهدوی ::
:: امیر عبدی پور ::
:: سعیدخوانچه زر ::
:: علی اکبرلطفی ::
:: سمیه قبادی ::
:: عطش ::
:: مهسا زهیری ::
نوشته های پیشین
POWERED BY